دکان صورتی نبش خیابان

منتظر بودم اب کتری جوش بیاید و چایی درست کنم. فهمیدم خیلی وقت است کافی نیستم. خیلی وقت است حتی نزدیک به کافی بودن هم نیستم. 

لیوان چایی را برای خودم و مامان روی میز میگذارم. بهش میگویم دیشب خواب پرنیا را دیدم. حالش خیلی خوب بود. خوشحال بود. 

یادم می اید

بقیه را هم.

حس میکنم پلک پایین چشم هایم سدی در حال فروپاشی هستند و اب جاری خواهد شد، من را با خود میبرد. مامان متوجه می شود.

 

دلت برایش تنگ شده؟

نه.

پس دلت برای کس دیگری تنگ شده.

 

چطور بیانش کنم. چطور بگویم که دلم برای خودم تنگ شده است نه او. که دلم میخواهد منم خوشحال باشم. حتی در حد یک خواب. بگویم که مامان، هیچوقت برایم کسی نبوده است که بخواهم الان دلتنگش شوم. فقط من بوده ام. که الان همان هم نیست. حتی من برای من نمانده.

 

چیزی نمیگویم. یک پایم را مثل همیشه تکان میدهم. چایی را مینوشم.

–I care for you still and I will forever

That was my part of the deal, honest

I'm sure we're taller in another dimension

You say we're small and not worth the mention

۱۳ می ۲۵ ، ۰۸:۲۳
ری را ‌‌

بهار، بهار بعد کجاست؟

۲۹ آوریل ۲۵ ، ۱۰:۲۹
ری را ‌‌

Mr. Know-It-All
Who wants to show it off
You're no longer learnin
If you know it all
Never too high to fall
You're gonna blow it all
Don't you know the law
Only God knows it all
.You're still a student

۱۵ آوریل ۲۵ ، ۱۶:۴۳
ری را ‌‌

بوی دور دریا، بهار نارنج روی درخت ها و اینده مبهم

۰۴ آوریل ۲۵ ، ۱۲:۴۰
ری را ‌‌

  می‌شنوی؟ عزیزکم می‌شنوی آن صدایی را که در سرت به گفتوگو مانده است؟ دیوانه نشده ای. بیمار نیستی. در زمان سفر کرده ای. ارتعاشی که بدون گوش هایت میشنوی آینده است. گذشته است. تمام زمان است. ما غیر ممکن هستیم. غیر ممکن تر را هم در سرمان داریم. کرانه ی صورتی اسمان هستیم و صدا گویی که توده ای از ابرهای سیاه باشد به سوی ما در هجوم اند. پیچیده و سهل هستیم. نور است که فرای سرعت صوت حرکت میکند. نور امید است. امید، اسمان است. ما همه در بستر اسمان امید یم. 

 

پی‌نوشت: یکبار به من گفتی تو کتاب خاطرات یک ادمکش یه جا نوشته بود حس ادم به شعر هایی که کسی نمی خوندشون مثل قتل هایی که کسی از شون خبر دار نمی شه. قتلی مرتکب شده ام که فقط باید به تو اعترافش کنم.

۲۳ مارس ۲۵ ، ۰۸:۴۰
ری را ‌‌