امروز هیجده سالم شد. وقتی لا به لای کتاب ها قدم میزدم از اقای گ‌ خواستم یه کتاب خاص بهم بده. الان میبینم تو زندگی هم دنبال یک چیز خاصم. اقای گ کتابدار زندگی ام نیست. خودم هستم.

بعضی وقتها ارزو میکنم کمتر تنها باشم

و همیشه ارزو میکنم روزی برسد که در وجود و هستی ام اضطرابی کوچک نهفته نباشد. اضطرابی که منتظر اتش است. 

دوست دارم چای بنوشم. حرف بزنم. بدانم. دوست داشته شوم. دوست بدارم. (مجبورم دیگر)

(اما نه واقعا.)

خوش است. هرچه هست و شود خوش است.

 

 

«این طوفان میگذره. فقط همین یک قدم را بردار. افق خودش مراقب خودش هست.»