احتمالا هیچوقت اتفاق نمیافته. ما. ما اتفاق نمیافتیم. چرا فراموشم میکنی. جزئیاتمو از یاد میبری. چیزای زیادی نیست که دلم بخواد. با این حال دلم میخواست یادت میموند.
اولین بار که ارتباط چشمیمو با کسی قطع نمیکنم. از چهار سال پیش که حتی استاد بهم گفت چرا نمیتونی به چشما نگاه کنی، اولین باره. بعد ازم پرسید شرمه یا همچین چیزی؟ نمیدونم چی بود. مهمم نیست. ولی تماس چشمی با تو راحته. خواستنیه. انقدر که الان احتمالا فکر میکنی این چه مرگشه مستقیم زل زده به چشمام. خب منم فکر میکنم چه مرگته که انقدر حرف میزنی. مامان فکر میکنه مثل تو زیاد پیدا میشه. نمیدونه که اینطور نیست، مثل تو زیاد نیست و اگر هم باشه، تو نیست.
جوری که دربارت حرف میزنم حالمو از خودم به هم میزنه. امیدوارم از همدیگه متنفر بشیم و دلیلی نباشه برای این حرفا.
دیشب خوابم نمیبرد. از پشیمونی خوابم نمیبرد. فکر پتانسیل هدر رفته شکارم میکرد. به ارامش نداشته م چنگ میزد. اونقدر که بلند شدم ریاضیات گسسته خوندم.
نمیخوام مثل اونها باشم. نمیخوام مثل اون باشم. نیستم. من، از اونها نیستم. احمق نیستم. اون دختره ی مزخرف که بهم گفت جاهامون عوض شده نیستم. جاهامون عوض نشده. حاضرم شب تا صبح و صبح تا شب جون بکنم تا لحظه ای مثل تو و امثالت نباشم. تو باش. مشکلی نیست. ولی فکرش برای من باعث انزجاره.
- ری را
- پنجشنبه ۲۷ مارس ۲۵