هیچچیز هرگز شاعرانه به پایان نمیرسد.
این پایان است که رخ میدهد، و ما آن را به شعر بدل میکنیم.
آنهمه خون، هیچوقت زیبا نبود.
فقط سرخ بود.
ستاره ی دورم؛ روزهای تاریکیست. از کجا شروع کنم تا به مقصد این رنج برسم. سپس چگونه از ان عبور کنم. ستاره دستم را بگیر. ایده ی عشق به زندگی ام رنگ میبخشد. این موضوع درمانده ام کرده ست. فقط زیر تختم را به جستوجوی عشق نگشته ام. این قایم موشک بازی گاه خسته ام میکند گاه ناامید. اما درسم را یاد گرفته ام و ناامیدی اثری بزرگ ندارد. نه انقدرها. نه وقتی مادر کنارم بود، مثل همیشه که کنارم هست، با هم دیگر میخوانیدم همه جان و تنم؛ وطنم وطنم وطنم وطنم… خواندیم و قلبم شفا گرفت. قلبم زندگی را به یاد اورد. ستاره ی دور؛ مضطربم. درد سیاتیک ناراحتم میکند. این روزها کم طاقت شده ام. صداها اذیتم میکنند. ستاره من خوبم. فقط کافیست این بغض را از گلویم به فریاد بشکنم. امیدوارم بهتر شوم. نفس میکشم و بهتر میشوم. دلتنگ دریا هستم دریایی که به دوا میماند. رو به روی هم بنشینم و یک لیوان چای بخوریم. به موج هایش نگاه های طولانی بیندازم تا افکارم را غرق کنم و خودم را پیدا. آنقدر ناز بکشد و غصه را پس ببرد تا اضطرابم را بشورد و پاک و سبک شوم. ستاره ی دور من؛ منتظر پیغامت هستم. به نور جوابم بده. در زندگی هرچیزی که برای ما و در طالعمان هست، راهش را برای رسیدن به ما میپیماید. شاید دیر کنند و یا با ظاهری بیگانه به خانه مان برسند. اینگونه است که صبر میاموزیم. عزیز دورم، کمی از ادم ها فاصله میگیرم. به طبیعت نزدیک تر میشوم. به محیط ها پناه میبرم. اگر خواستی، میدانی کجا پیدایم کنی.