دوستت خواهم داشت
همانطور که مصیبت یتیم ها را دوست دارد
همانطور که آتش، بیگناه را
و به سان عدالت که دوست دارد بشیند به تماشای اشتباه پیش رفتن همه چیز.
دوستت خواهم داشت
همانطور که مصیبت یتیم ها را دوست دارد
همانطور که آتش، بیگناه را
و به سان عدالت که دوست دارد بشیند به تماشای اشتباه پیش رفتن همه چیز.
نوشتن نامههایی که روانهی زمان کردم احتمالا از خیلی وقت پیش شروع شد. از همون وقتی که ارزوهام نوشتم روی کاغذ، گذاشتمش تو پاکت و روش نوشتم برسد به دست بابانوئل. پدر واقعا من رو به اداره پست برد. با دستهای خودم نامه رو تحویل آقایی که اونجا بود دادم. هر روز منتظر بودم جوابی برسه به دستم. دو هفته برای یه دختر کوچولو منتظر یعنی نصف زندگیش. هستی، یه دایرهی تکرار شوندهست. محیطی که دورش میچرخیم و از هر نقطهای بارها میگذریم. من مدام به نقطهی نامه نوشتن میرسم. مثل وقتی که با مهشید–مهشید یعنی ماه و خورشید. اون اینطوری خودشو معرفی میکرد.– پاکتنامه قلبی درست میکردیم، روش برای هم مینوشتیم و با ادکلن معطرش میکردیم. بعد از زیر در خونه هامون که رو به روی هم بودن میدانختیم تو حیاط. دیگه نه رودخونه اون رودخونه ست نه ادم اون ادم؛ ولی دایره همون دایرهست. ادامه دادم. اینبار ناشناس. بیشترین تعداد نامه برای تو بود. فکر نکنم دیگه هیچوقت اونقدر تعداد نامه بنویسم، با اون دیوونگی. تو یه نقطه خارج از محیط دایره بودی. رو یه سیاره دور از مدار معمول. همیشه و الان.
بعد از اون موشک های کاغذی پرواز گرفتن. اخرین موشکم که حامل شب بخیر نه چندان سادهای بود به گیرندهش نرسید. هیچوقت. به گمونم اونقدرا هم مهم نیست. شاید چیزی که زیاد اسراف میشه بعد از کاغذ کلمهست. دوباره یه پاکت نامه قلبی درست کردم. انگار وارد خلاء شدم. نمیدونستم برای کی و چی بنویسم. پس به جاش رفتم کنار نخل ها پیادهروی کردم. حالا که نخ قرمز سرنوشت هنوز یک سرش گمشدهست، دور پاکتِ نامهای برای خودم نوشتم با مدادرنگی قرمز خط میکشم.
دو هفته بعد وقتی دراز کشیدم و خیره ام به آسمون آبی، میبینم که ابرها شکلی گرفتن. شکل بابانوئلی که روی کالسکهش نشسته و داره دست تکون میده.
دست کلافگی زیر چانهم گذاشتم و با حواس پرتی موی مونادها و زبان یونانی رو دور انگشتم میپیچونم. زنگ میزنی. خطوط بی حوصلگیم میشکنی و رنگ به رگ هام بر میگردونی. میگی وقتی بارون اومد و اهنگی که برات فرستادم موقع درس خوندنت پخش شد یادم افتادی. مگه بهتر از اینم میشد یادم بیافتی؟ ازت معذرت میخوام که اونشب گفتم میزنمت. میخندیم. گفتم ولی تو اول گفتی میزنمت. آره از بس تو فکر بودی! گفتم همون بهتر بود میافتادیم همدیگه رو میزدیم.
با رهایی چمدانش را در پله ها پایین میبرد. انگار پرواز میکرد. گویی شخصیتش را چون دو بال بر دوش حمل میکرد، به گونه ای که مختص خودش باشد. کنار نرده می ایستم و تا وقتی که پله ها از من ناپدیدش کنند نگاهش میکنم. ساکن، متبلور و غرق تحلیل. من روابط را پیچیده میسازم. نزدیک میشوم و صمیمیت تقریبا قابل لمس است. اما چیزی فرو میریزد و دور میشوم.