از زمین باران خورده بوی طراوت خاک نمیآید. خاک بوی جان میدهد. جان های بسیار. چشم که باز کنی و گوش را شنوا، زمزمه ها روشن اند و گواه بر نام ها. نام های بسیار. پرندگان نغمه سر نمیدهند. طبیعت که خدای اسپینوزاست به سوگواری نشسته است. استخوان هایمان با خشم در جدال اند. خودم را ساکت مییابم. برف پشت پنجره با زبانی یکسان به من کلام میدهد. ارام و سفید. مکالمه ای خاموش در وصف یک جنایت. تنها شاهد های شنوای ما، زمان بود و پرندهی کوچکی زیر برگهای پیچک. خورشید، قدیس فضا، خود را به ظاهر ماه دراورده. پشت ابرها گوش وایساده است، گویی جاسوسی از فاشیستهای زمانه.
«وقتی چیزی رو رها کنی در ازاش چیزی رو هم بدست میاری.»
دو کودک بارونی به تن و چتر به دست. صدای پرندگان که موسیقی متن بازی بچه هاست. دست های تو هم گره خورده و سر روی شانه ی دیگری. ساخته شده در قالب لحظه با افکتی از خاطره. قدم زدن های تو سکوت و نشستن های پر از حرف. سیگار کشیدن تو نیویورک بارانی. در پایان فیلم مامان با دیدن اشک رو گونه م میپرسه: از شوق؟ سر تکون میدم که نه. پس از غم؟ نه. فقط... زندگی.
«دیدن دوبارت و اینجا بودنم کلی فکرای عجیب غریب به ذهنم اورده. چی میشد اگه 12 سال پیش میومدم نیویورک؟ چی میشد اگه اونجوری نمیذاشتی بری و باهم بزرگ میشدیم؟ آیا همچنان دنبالت میکردم؟ تو رابطه بودیم؟ به هم میزدیم؟ ازدواج میکردیم؟ بچه دار میشدیم؟ ولی حقیقتی که اینجا بهش رسیدم اینه که تو رفتی چون همچین ادمی هستی. و تورو دوست داشتم چون همچین ادمی بودی.
و این آدمی که هستی همیشه میره.»
«فکر کنم یه چیزی تو زندگی قبلیمون بوده. وگرنه چرا الان باید اینجا پیش هم می بودیم؟»