ایا تا همیشه به کوباندن در خانه انسان های کر ادامه میدهم یا در همین لحظه انگشتم را برای سفالم قطع میکنم؟ تکلیف مثل ابرهای کبود از کینه روشن است.
قصهگو رفته است. در زمین داستان فقط کلاغ به تبهکاری ادامه میدهد.
یک انگشت که دیگر این حرف ها را ندارد.
ایا تا همیشه به کوباندن در خانه انسان های کر ادامه میدهم یا در همین لحظه انگشتم را برای سفالم قطع میکنم؟ تکلیف مثل ابرهای کبود از کینه روشن است.
قصهگو رفته است. در زمین داستان فقط کلاغ به تبهکاری ادامه میدهد.
یک انگشت که دیگر این حرف ها را ندارد.
میگویند انگار زنده نیستی. چه فکری میکنند؟ فکر میکنند من خوشم میآید بنویسم دنیا وجود ندارد مگر اینکه یک نقطه ی منقبض شده از حماقت و ترور باشد؟
سوگند خوردم اینبار وقتی برخیزم خودم را تماما وقف اسمان کنم.
–فروید میگه انسان ها دو غریزه میتونن داشته باشن. غریزه ی زندگی یا غریزه ی مرگ.
+من فکر میکنم ما متعلق به زندگی هستیم. پس چرا غریزه ی مرگ وجود داره؟
+ذهنم کار نمیکنه
–این درواقع میتونه نشونه ی خوبی باشه
–معنای زندگی میتونه هر چیزی باشه. مثلا قهوه ای که کامو هر روز انتخاب میکرد.
+قهوه برای من فقط گذشتنه. گذشتن. گذشتن. گذشتن. پشت سر گذاشتن.
همه چیز. همه چیز نسبیه. و من فقط اطمینان میخوام.